دیشب با چندتا از دوستان رفته
بودیم دیدار یکی از رزمندگان دفاع مقدس، از آن نمونه هایی که تقریبا از همه
جای جنگ باخبر بود، از صحنه های شگفت جنگ که هیچ کس تعریف نکرده تا
خرابکاری های برادر محسن و غیره هرچند در این مورد آخر چیزی برامون نگفت.
نشسته بودیم به گپ و گفت که یکی
از دوستان این پیر جنگ آمد، اسمش آقای زنده دل بود، انصافا هم دل زنده ای
داشت، (وقتی خواستیم از پیش این پیرمرد بریم بهمون گفت "خدایی حال خوبی
نداشتم دعا کردم یکی از بچه های جنگ پیداش بشه تا براتون از جنگ بگه") سر
رسید، شادمانی را می شد توی چهره این پیر جنگ (برای این اسمش را نمی آورم
چون خودش دوست نداره اسمش آورده بشه) مشاهده کرد، این آقای زنده دل برادرش
شهید شده، پیرمرد گفت سرش را بریدند...
آقای زنده دل نشست، این پیرمرد
دوست داشتنی بهش گفت برای این جونا از جنگ و خاطراتش بگو...
این آقای دل زنده برای ما دو سه
تا خاطره گفت، چون دوست دارم با همان هیجانی که خودش گفت اینجا بنویسم، از
اضافه کاری خودداری می کنم و عین گفته هاشو برای شما می نویسم، انگار که از
زبان خودش دارم می نویسم؛ در زیر این خاطره ها رو بخونید:(خاطره دوم خیلی
قشنگ و دردناکه)
* سیزده سالم بود که رفتم جبهه، درست قبل از عملیات
محرم رسیدم، برادرم یکی از فرماندهان جنگ بود،
وقتی
رسیدم به جبهه برادرم دستم را گرفت برد پشت جبهه گفت اینجا مشغول شو، گفتم
چیکار کنم، بهم گفت صدات خوبه، برای رزمنده ها مداحی کن... من و محمدرضا
طاهری(مداح معروف) یه جا بودیم، شروع کردم به خوندن، قبلا اصلا نخونده
بودم، یک هفته ای همین جوری گذشت، بعد با خودم فکر کردم اینا منو خر کردن
که خط مقدم نرم، لذا شروع کردم گیر دادن که من باید برم خط مقدم، هر چی
اصرار می کردم اجازه نمی دادند، شروع کردم به گریه و زاری، در همین حین یکی
از رزمنده ها به نام بابک سر رسید و گفت "من می برمت خط مقدم، ولی باید یک
بهانه و توجیهی پیدا کنی"، چشمم به نامه هایی افتاد که خانواده رزمنده ها
براشون فرستاده بودند و این نامه ها باید می رسید به دستشون، خودمو انداختم
روی نامه ها گفتم من اینا رو باید ببرم خط مقدم، خلاصه با یک بدبختی قبول
کردند، سوار جیپ شدیم، در طول مدتی که پشت جیپ بودم نامه ها را باز کردم تا
ببینم هر نامه متعلق به کدوم گردانه، نامه ها را دسته دسته کردم، حدود یک
روز طول کشید تا رسیدم خط، وقتی رسیدم، شروع کردم نامه ها را به دست رزمنده
ها رسوندن، در همین حال برادرم که خط مقدم بود، من را دید، دستم را گرفت،
به بابک گفت زحمت نامه ها را خودش بکشه، من رو از روی خاکریز خط رد کرد، و
برد جلو، هیچ کس نبود و در تیررس عراقی ها بودیم، به یک حفره ای رسیدم،
برادرم یک جنازه را به من نشان داد و گفت: "اون جنازه که افتاده اونجا باد
کرده را می بینی؟ جنازه یک عراقیه، اگر می خوای اینجا بمونی باید بری
اسلحشو برداری، تمیز کنی تا مال تو بشه" (چون جنازه باد کرده بود قسمت هایی
از اون متلاشی شده بود، لذا اسلحه به احشام جنازه آلوده شده بود) برادرم
بهم گفت اینجا من اسلحه ندارم بهت بدم باید بری برش داری و گرنه باید بری
عقب...
به داداشم گفتم "من می ترسم"، برادرم بهم گفت: "همین که
غرور نداری و می گی می ترسی کفایت می کنه، خودم میرم برات میارمش"...
برادرم رفت جلو، عراقی ها دیدنش، شروع کردن به شلیک
کردن، ترس برم داشته بود که نکنه تیر بخوره بهش، در حالی که داداشم اسلحه
را برداشته بود برگشت عقب...اسلحه را که بهم داد، خیلی تمیز و سالم بود،
چون لباس عراقیه از جنس آمریکایی بود که نم پس نمی داد لذا اسلحه تمیز
مانده بود، یک ساعت هم که مال عراقیه بود بهم داد و گفت اینم ساعتت، آماده
شود که ساعت ۵ صبح عملیات محرم شروع میشه...هاج و واج مانده بودم که در
حالی به جبهه رسیدم که چند ساعت به عملیات محرم نمانده بود.../پایان خاطره
اول/
* عملیات کربلای ۴ را شکست خورده بودیم، این عملیات
بزرگترین عملیات دفاع مقدس بود، امام پیامی
داده بود که همه به جبهه
ها بروند، کلی نیرو آماده شده بود، فقط از تهران یک لشکر معروف به
لشکر۱۰۰هزار نفری از ورزشگاه آزادی آمده بودند، اما به دلیل اینکه عملیات
لو رفته بود و فرماندهان جنگ نمی دونستند ما در این عملیات شکست خوردیم،
هیچ عملیاتی مثل این عملیات شهید ندادیم، تقریبا ۹۰درصد یا بیشتر نیروها
شهید شدند، از هر گردان که حدود ۱۵۰۰ نفر می شد تقریبا ۲۰ تا ۳۰ نفر
برگشتند، خیلی ناراحت بودیم از شکست، همه خسته و نالان بودند و نای کاری
نداشتند اما ناراحتی از شکست در برابر خستگی هیچ بود...فرمانده گردان آمد
گفت: "بچه ها ما شکست خوردیم، امام از این کار ما خیلی ناراحته"، بغض همه
بچه ها ترکید، فرمانده در حالی که خودش هم گریه می کرد شروع کرد به خوندن
یک شعری، شعر این بود که "ما در ره عشق ،نقض پیمان نکنیم/گر جان طلبد، دریغ
از جان نکنیم/دنیا اگر از یزید سرشارشود/ما پشت به سالار شهیدان نکنیم"
این شعر را که خواند همه گریه می کردند، در این بین یکی
از رزمندگان با همان صدایی آهسته(چون هیچ نایی برایش نمانده بود) شعار داد
که "فرمانده آزاده، آماده ایم آماده" بعد از او همه این شعار را سر
دادند...
فرمانده گفت: "بچه ها، دشمن از این پیروزی خوشحاله و
الان جبهه را خالی کرده و به جشن و پایکوبی مشغوله، امروز موقع جبرانه که
به امام ثابت کنیم ما هنوز هم هستیم..."
شوری در گردان افتاد، و بلافاصله بیسیم
زده شد و ماشین آمد و به سمت جلو حرکت کردیم، (علیرغم عملیات کربلای ۴ که
تدارک زیادی دیده شده بود و خیلی سختگیری می کردند مثلا همه پلاکشون ثبت
شد، شماره اسلحه ها ثبت شد وغیره در این عملیات بدون هیچ تدارکی راه
افتادیم)، من فرمانده گروهان بودم، و در جلوی گروهان حرکت می کردم، از دژی
که منتهی می شد به سه راه (همان سه راه شهادت معروف) که گذشتیم ما رفتیم
سمت چپ تا از سمت راست هم لشکر ؟؟؟ به ما برسد و بصره سقوط کند، در همین
حال بچه ها شروع کردند به خواندن سرود جمهوری اسلامی (شد جمهوری اسلامی به
پا...که هم دین و هم قرآن ما و ...) ساعت حدود ۸ صبح بود، چیزی نمانده بود
که دوتا لشکر به هم برسند، به یک باره من که در جلوی گروهان حرکت می کردم
دیدم چند تانک که متعلق به گارد ویژه ریاست جمهوری صدام بودند جلوی ما سبز
شد، مسیر حرکت ما روی دژ بود (دژ خاکریز پهنی هستش که ماشین از روی آن رد
میشه) سمت چپ دژ خاک عراق بود، و سمت راست هم آب بود که محل تلاقی آب و خاک
را هم سیم خاردار کشیده بودند... این گارد ویژه از بهترین نیروهای صدام
بودند، آن زمان صدام بهترین نیروی زمینی ارتش دنیا را داشت و هیچ ارتشی به
پای ارتش صدام نمی رسید...دیدم که این گارد ویژه که خیلی تنومند بودند یک
دست خود را به درب بشقابی تانک اهرم می کنند و به سرعت از تانک بیرون می
پرند(شما اگر بخواهید از تانک بیرون بپرید، یک پله کان دارد که باید از آن
بالا بیایید، بعد بیایید روی شنی تانک و بعد روی خاکریز بپری اما اینها از
بس تمرین کرده بودند به سرعت با یک دست بیرون می پریدند) من دیدم عین آجری
که از کامیون خالی می کنند اینها از تانک بیرون می پرند...
به محض این کار، دیدم که یکی از عراقیها آر پی جی را
روی دوشش گذاشت و شلیک کرد، ما در یک
ستون بودیم، گلوله آر پی
جی را دیدم که به سمت ما شلیک شد، گلوله عمل نکرد ولی از بقل من رد شد
ناگهان صدایی تکه تکه شدن بچه ها را شنیدم (گلوله آر پی جی وقتی شلیک می
شود پشتش دو تا پره باز می شود تا تعادل گلوله حفظ شود)، صدای این گلوله
هنوز توی سرم می پیچه (پِرپِرپِر...) دیدم که خون کل زمین را فرا گرفت،
وقتی میگم بچه ها تکه تکه شدند نه به این معنی که دست قطع شد یا سر قطع شد،
یعنی اینکه دست هزار تکه شد، سر چند قسمت شد و ...
بعد دستور دادم سریع نیروها بیان طرف آب(سمت راست دژ)
اگر یک وجب سر را بالا می آوردی با تیربار می زدند، یکی از عراقی ها تیربار
را تنظیم کرد و شروع کرد به شلیک کردن، نیازی به نشونه گیری نداشت چون
بدون رد خور، همه گلوله ها به بچه ها می خورد و همه شهید شدند، یک تیر هم
در حین پناه گرفتن پشت دژ به پای من خورد و بیهوش شدم........
نسیمی به صورتم خورد و به هوش آمدم، در همان افق دیدی
که روی زمین داشتم فقط جنازه بچه ها بود، دو تا عراقی را دیدم که می روند
بالا سر بچه ها و تیر خلاصی می زنند، یکی تیر خلاصی را می زد آن یکی اسلحه
را از زیر بچه ها می کشید و به داخل آب می انداخت، همین جور میزدند و جلو
می آمدند، و به من نزدیک می شدند، بعد از مدتی دیدم که رسیدن بالا سر من،
سرباز عراقی با کلت به طرف گیجگاهم شلیک کرد، و یک لحظه همه چیز برایم سفید
شد و دیگر چیزی متوجه نشدم...
به
هوش که آمدم نیمی از بدنم داخل آب بود، با همان حال به پایین تنه بدنم
نگاه کردم، فکر کردم که دستانم به همراه بدنم از کمر به پایین قطع شده،
متعجب بودم که چطور زنده ام، خواستم تکانی به خودم دهم، دستم را به صورتم
نزدیک کردم، تازه متوجه شدم دستانم قطع نشده، دستم را به صورتم زدم
استخوانی در صورتم نبود، همه خورد شده بود، تیر به محل تلاقی بینی و پیشانی
خورده بود، دست که به صورتم می زدم خون در صورت تکان می خورد و چشمانم
سیاهی می رفت، ناگهان احساس دردی توی پایم کردم، انگشتان پایم را تکان دادم
و متوجه شدم که از بدنم قطع نشده، به زحمتی بلند شدم، چیزی که دیدم فقط
جنازه بچه ها بود، جای یک پا گذاشتن نبود، از روی جنازه شهدا مجبور شدم رد
شوم، به سمت سه راه به حرکت افتادم در حالی که به شدت سرم گیج می رفت، به
شدت تشنه بودم، برگشتم که از آب راکد رودخانه بنوشم، ولی نگاه کردم فقط خون
و جنازه بود، رود تبدیل به باتلاق شده بود، قبل از این به بچه ها گفته
بودند که از اینگونه آب ها ننوشند چون بلافاصله وبا خواهند گرفت، حرکت کردم
هیچ کس زنده نبود، بوی شدید خون و باروت بود، هیچ صدایی نبود، جلوتر که
رفتم یکی از دوستان را دیدم که در حالی که انگشتش قطع شده بود قرآنی در دست
داشت، گفتم چه میکنی گفت برای بچه ها دعا می کنم، در همان حال به شهادت
رسید...
به سه راهی که صبح از آنجا رد شدیم رسیدم، اما الان شده
بود سه راه شهادت، جنازه ها روی هم تلمبار شده بود، شدت دود آنقدر شدید
بود که فکر کردم شب است (ساعت حدود ۳ بعد از ظهر بود) آتش ماشین هایی که
منفجر شده بود تنها حاله ای از آنها معلوم بود، خیلی صحنه های غم انگیزی
بود و هر وقت آنرا تعریف می کنم حالم منقلب می شود...
...............................................
این بود خاطرات این رزمنده زنده دل، واقعا وقتی تعریف
می کرد مو به تن آدم سیخ می شد، خودشم وقتی خاطره را تعریف کرد یه حالی شد،
سرش را نشانمان داد، پشت سرش خالی بود، یعنی استخوانی نداشت، البته بینیش
را درست کرده بود، سنش هم حدود ۴۵ سال میزد، شب جالبی بود...
بعد از نقل این خاطرات توسط آقای زنده دل، بهمون گفت که
هیچ کس نمی فهمه امام یعنی چی، این نسل شما نمی دونه ارادت بچه ها به امام
یعنی چی، گفت چند روز پیش توی اتوبوس بی آر تی نشسته بودم فکر می کردم که
چرا ما هیچ وفت فکر نمی کردیم اما بمیره، به این رسیدم که چون ما اصلا باور
نمی کردیم که بمونیم تا مردن امام را ببینیم..خدایا ما را مدیون خون شهدا مگردان.
بر گرفته ازسایتhttp://www.kenayeh64.blogfa.com