تبلیغات
یاسوج

.:. امروز :
   
 

مدیر وبلاگ: خداعفو ارشدی

آرشیو موضوعی
پیوندها
شهر یاسوج
اولین وجامع ترین وب سایت لیگ برتر والیبال
ترجمه گوگل
کلبه عاشقان خدا
ایمیل یاهو
موتور جستجوی فارسی
شخصی
اجناس شگفت انگیز و ارزان
طراحی رایگان هدر بنر لوگو
آونوس ، پرتال تفریحی
كشكول اینترنتی
آموزش زبان درخواب
وبلاگ امید
ترجمه متن انگلیسی
سایت خبری تحلیلی تابناک
سایت باشگاه اندیشه
فروشگاه اینترنتی
سایت عصر ایران
سایت یاسین
سایت آفتاب
اخبار
سایت تبیان
باکس هوشمند لینكپارس
آپلود عكس
لینك باكس آریایی
لینك باكس نی لینك
لینك باكس تاپ كلیك
لینك باكس 700
لینك باكس فان 64
پارسانت
میعادگاه
اشكان ملكی
سایت معرفی یاسوج
تبلیغات رایگان در اینترنت
شهر مصیری
دمین رایگان
لینك پاكس
irtoptools.ir
a2
a1
کدجاوا 1
كد جاوا 2
كد جاوا 3
كد جاوا 4
نرم افزار
فال حافظ
امكانات
ابر برچسب ها
گناه ,

لینكدونی(پیوند های روزانه)


تبلیغات

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها



حدیث

سخن روز




دو خاطره خیلی جالب در گپ و گفت با یک رزمنده
موضوع مطلب : دفاع مقدس  ،

دیشب با چندتا از دوستان رفته بودیم دیدار یکی از رزمندگان دفاع مقدس، از آن نمونه هایی که تقریبا از همه جای جنگ باخبر بود، از صحنه های شگفت جنگ که هیچ کس تعریف نکرده تا خرابکاری های برادر محسن و غیره هرچند در این مورد آخر چیزی برامون نگفت.

نشسته بودیم به گپ و گفت که یکی از دوستان این پیر جنگ آمد، اسمش آقای زنده دل بود، انصافا هم دل زنده ای داشت، (وقتی خواستیم از پیش این پیرمرد بریم بهمون گفت "خدایی حال خوبی نداشتم دعا کردم یکی از بچه های جنگ پیداش بشه تا براتون از جنگ بگه") سر رسید، شادمانی را می شد توی چهره این پیر جنگ (برای این اسمش را نمی آورم چون خودش دوست نداره اسمش آورده بشه) مشاهده کرد، این آقای زنده دل برادرش شهید شده، پیرمرد گفت سرش را بریدند...

آقای زنده دل نشست، این پیرمرد دوست داشتنی بهش گفت برای این جونا از جنگ و خاطراتش بگو...

این آقای دل زنده برای ما دو سه تا خاطره گفت، چون دوست دارم با همان هیجانی که خودش گفت اینجا بنویسم، از اضافه کاری خودداری می کنم و عین گفته هاشو برای شما می نویسم، انگار که از زبان خودش دارم می نویسم؛ در زیر این خاطره ها رو بخونید:(خاطره دوم خیلی قشنگ و دردناکه)

* سیزده سالم بود که رفتم جبهه، درست قبل از عملیات محرم رسیدم، برادرم یکی از فرماندهان جنگ بود، وقتی رسیدم به جبهه برادرم دستم را گرفت برد پشت جبهه گفت اینجا مشغول شو، گفتم چیکار کنم، بهم گفت صدات خوبه، برای رزمنده ها مداحی کن... من و محمدرضا طاهری(مداح معروف) یه جا بودیم، شروع کردم به خوندن، قبلا اصلا نخونده بودم، یک هفته ای همین جوری گذشت، بعد با خودم فکر کردم اینا منو خر کردن که خط مقدم نرم، لذا شروع کردم گیر دادن که من باید برم خط مقدم، هر چی اصرار می کردم اجازه نمی دادند، شروع کردم به گریه و زاری، در همین حین یکی از رزمنده ها به نام بابک سر رسید و گفت "من می برمت خط مقدم، ولی باید یک بهانه و توجیهی پیدا کنی"، چشمم به نامه هایی افتاد که خانواده رزمنده ها براشون فرستاده بودند و این نامه ها باید می رسید به دستشون، خودمو انداختم روی نامه ها گفتم من اینا رو باید ببرم خط مقدم، خلاصه با یک بدبختی قبول کردند، سوار جیپ شدیم، در طول مدتی که پشت جیپ بودم نامه ها را باز کردم تا ببینم هر نامه متعلق به کدوم گردانه، نامه ها را دسته دسته کردم، حدود یک روز طول کشید تا رسیدم خط، وقتی رسیدم، شروع کردم نامه ها را به دست رزمنده ها رسوندن، در همین حال برادرم که خط مقدم بود، من را دید، دستم را گرفت، به بابک گفت زحمت نامه ها را خودش بکشه، من رو از روی خاکریز خط رد کرد، و برد جلو، هیچ کس نبود و در تیررس عراقی ها بودیم، به یک حفره ای رسیدم، برادرم یک جنازه را به من نشان داد و گفت: "اون جنازه که افتاده اونجا باد کرده را می بینی؟ جنازه یک عراقیه، اگر می خوای اینجا بمونی باید بری اسلحشو برداری، تمیز کنی تا مال تو بشه" (چون جنازه باد کرده بود قسمت هایی از اون متلاشی شده بود، لذا اسلحه به احشام جنازه آلوده شده بود) برادرم بهم گفت اینجا من اسلحه ندارم بهت بدم باید بری برش داری و گرنه باید بری عقب...

به داداشم گفتم "من می ترسم"، برادرم بهم گفت: "همین که غرور نداری و می گی می ترسی کفایت می کنه، خودم میرم برات میارمش"...

برادرم رفت جلو، عراقی ها دیدنش، شروع کردن به شلیک کردن، ترس برم داشته بود که نکنه تیر بخوره بهش، در حالی که داداشم اسلحه را برداشته بود برگشت عقب...اسلحه را که بهم داد، خیلی تمیز و سالم بود، چون لباس عراقیه از جنس آمریکایی بود که نم پس نمی داد لذا اسلحه تمیز مانده بود، یک ساعت هم که مال عراقیه بود بهم داد و گفت اینم ساعتت، آماده شود که ساعت ۵ صبح عملیات محرم شروع میشه...هاج و واج مانده بودم که در حالی به جبهه رسیدم که چند ساعت به عملیات محرم نمانده بود.../پایان خاطره اول/

* عملیات کربلای ۴ را شکست خورده بودیم، این عملیات بزرگترین عملیات دفاع مقدس بود، امام پیامی داده بود که همه به جبهه ها بروند، کلی نیرو آماده شده بود، فقط از تهران یک لشکر معروف به لشکر۱۰۰هزار نفری از ورزشگاه آزادی آمده بودند، اما به دلیل اینکه عملیات لو رفته بود و فرماندهان جنگ نمی دونستند ما در این عملیات شکست خوردیم، هیچ عملیاتی مثل این عملیات شهید ندادیم، تقریبا ۹۰درصد یا بیشتر نیروها شهید شدند، از هر گردان که حدود ۱۵۰۰ نفر می شد تقریبا ۲۰ تا ۳۰ نفر برگشتند، خیلی ناراحت بودیم از شکست، همه خسته و نالان بودند و نای کاری نداشتند اما ناراحتی از شکست در برابر خستگی هیچ بود...فرمانده گردان آمد گفت: "بچه ها ما شکست خوردیم، امام از این کار ما خیلی ناراحته"، بغض همه بچه ها ترکید، فرمانده در حالی که خودش هم گریه می کرد شروع کرد به خوندن یک شعری، شعر این بود که "ما در ره عشق ،نقض پیمان نکنیم/گر جان طلبد، دریغ از جان نکنیم/دنیا اگر از یزید سرشارشود/ما پشت به سالار شهیدان نکنیم"

این شعر را که خواند همه گریه می کردند، در این بین یکی از رزمندگان با همان صدایی آهسته(چون هیچ نایی برایش نمانده بود) شعار داد که "فرمانده آزاده، آماده ایم آماده" بعد از او همه این شعار را سر دادند...

فرمانده گفت: "بچه ها، دشمن از این پیروزی خوشحاله و الان جبهه را خالی کرده و به جشن و پایکوبی مشغوله، امروز موقع جبرانه که به امام ثابت کنیم ما هنوز هم هستیم..."

شوری در گردان افتاد، و بلافاصله بیسیم زده شد و ماشین آمد و به سمت جلو حرکت کردیم، (علیرغم عملیات کربلای ۴ که تدارک زیادی دیده شده بود و خیلی سختگیری می کردند مثلا همه پلاکشون ثبت شد، شماره اسلحه ها ثبت شد وغیره در این عملیات بدون هیچ تدارکی راه افتادیم)، من فرمانده گروهان بودم، و در جلوی گروهان حرکت می کردم، از دژی که منتهی می شد به سه راه (همان سه راه شهادت معروف) که گذشتیم ما رفتیم سمت چپ تا از سمت راست هم لشکر ؟؟؟ به ما برسد و بصره سقوط کند، در همین حال بچه ها شروع کردند به خواندن سرود جمهوری اسلامی (شد جمهوری اسلامی به پا...که هم دین و هم قرآن ما و ...) ساعت حدود ۸ صبح بود، چیزی نمانده بود که دوتا لشکر به هم برسند، به یک باره من که در جلوی گروهان حرکت می کردم دیدم چند تانک که متعلق به گارد ویژه ریاست جمهوری صدام بودند جلوی ما سبز شد، مسیر حرکت ما روی دژ بود (دژ خاکریز پهنی هستش که ماشین از روی آن رد میشه) سمت چپ دژ خاک عراق بود، و سمت راست هم آب بود که محل تلاقی آب و خاک را هم سیم خاردار کشیده بودند... این گارد ویژه از بهترین نیروهای صدام بودند، آن زمان صدام بهترین نیروی زمینی ارتش دنیا را داشت و هیچ ارتشی به پای ارتش صدام نمی رسید...دیدم که این گارد ویژه که خیلی تنومند بودند یک دست خود را به درب بشقابی تانک اهرم می کنند و به سرعت از تانک بیرون می پرند(شما اگر بخواهید از تانک بیرون بپرید، یک پله کان دارد که باید از آن بالا بیایید، بعد بیایید روی شنی تانک و بعد روی خاکریز بپری اما اینها از بس تمرین کرده بودند به سرعت با یک دست بیرون می پریدند) من دیدم عین آجری که از کامیون خالی می کنند اینها از تانک بیرون می پرند...

به محض این کار، دیدم که یکی از عراقیها آر پی جی را روی دوشش گذاشت و شلیک کرد، ما در یک ستون بودیم، گلوله آر پی جی را دیدم که به سمت ما شلیک شد، گلوله عمل نکرد ولی از بقل من رد شد ناگهان صدایی تکه تکه شدن بچه ها را شنیدم (گلوله آر پی جی وقتی شلیک می شود پشتش دو تا پره باز می شود تا تعادل گلوله حفظ شود)، صدای این گلوله هنوز توی سرم می پیچه (پِرپِرپِر...) دیدم که خون کل زمین را فرا گرفت، وقتی میگم بچه ها تکه تکه شدند نه به این معنی که دست قطع شد یا سر قطع شد، یعنی اینکه دست هزار تکه شد، سر چند قسمت شد و ...

بعد دستور دادم سریع نیروها بیان طرف آب(سمت راست دژ) اگر یک وجب سر را بالا می آوردی با تیربار می زدند، یکی از عراقی ها تیربار را تنظیم کرد و شروع کرد به شلیک کردن، نیازی به نشونه گیری نداشت چون بدون رد خور، همه گلوله ها به  بچه ها می خورد و همه شهید شدند، یک تیر هم در حین پناه گرفتن پشت دژ به پای من خورد و بیهوش شدم........

نسیمی به صورتم خورد و به هوش آمدم، در همان افق دیدی که روی زمین داشتم فقط جنازه بچه ها بود، دو تا عراقی را دیدم که می روند بالا سر بچه ها و تیر خلاصی می زنند، یکی تیر خلاصی را می زد آن یکی اسلحه را از زیر بچه ها می کشید و به داخل آب می انداخت، همین جور میزدند و جلو می آمدند، و به من نزدیک می شدند، بعد از مدتی دیدم که رسیدن بالا سر من، سرباز عراقی با کلت به طرف گیجگاهم شلیک کرد، و یک لحظه همه چیز برایم سفید شد و دیگر چیزی متوجه نشدم...

به هوش که آمدم نیمی از بدنم داخل آب بود، با همان حال به پایین تنه بدنم نگاه کردم، فکر کردم که دستانم به همراه بدنم از کمر به پایین قطع شده، متعجب بودم که چطور زنده ام، خواستم تکانی به خودم دهم، دستم را به صورتم نزدیک کردم، تازه متوجه شدم دستانم قطع نشده، دستم را به صورتم زدم استخوانی در صورتم نبود، همه خورد شده بود، تیر به محل تلاقی بینی و پیشانی خورده بود، دست که به صورتم می زدم خون در صورت تکان می خورد و چشمانم سیاهی می رفت، ناگهان احساس دردی توی پایم کردم، انگشتان پایم را تکان دادم و متوجه شدم که از بدنم قطع نشده، به زحمتی بلند شدم، چیزی که دیدم فقط جنازه بچه ها بود، جای یک پا گذاشتن نبود، از روی جنازه شهدا مجبور شدم رد شوم، به سمت سه راه به حرکت افتادم در حالی که به شدت سرم گیج می رفت، به شدت تشنه بودم، برگشتم که از آب راکد رودخانه بنوشم، ولی نگاه کردم فقط خون و جنازه بود، رود تبدیل به باتلاق شده بود، قبل از این به بچه ها گفته بودند که از اینگونه آب ها ننوشند چون بلافاصله وبا خواهند گرفت، حرکت کردم هیچ کس زنده نبود، بوی شدید خون و باروت بود، هیچ صدایی نبود، جلوتر که رفتم یکی از دوستان را دیدم که در حالی که انگشتش قطع شده بود قرآنی در دست داشت، گفتم چه میکنی گفت برای بچه ها دعا می کنم، در همان حال به شهادت رسید...

به سه راهی که صبح از آنجا رد شدیم رسیدم، اما الان شده بود سه راه شهادت، جنازه ها روی هم تلمبار شده بود، شدت دود آنقدر شدید بود که فکر کردم شب است (ساعت حدود ۳ بعد از ظهر بود) آتش ماشین هایی که منفجر شده بود تنها حاله ای از آنها معلوم بود، خیلی صحنه های غم انگیزی بود و هر وقت آنرا تعریف می کنم حالم منقلب می شود...

...............................................

این بود خاطرات این رزمنده زنده دل، واقعا وقتی تعریف می کرد مو به تن آدم سیخ می شد، خودشم وقتی خاطره را تعریف کرد یه حالی شد، سرش را نشانمان داد، پشت سرش خالی بود، یعنی استخوانی نداشت، البته بینیش را درست کرده بود، سنش هم حدود ۴۵ سال میزد، شب جالبی بود...

بعد از نقل این خاطرات توسط آقای زنده دل، بهمون گفت که هیچ کس نمی فهمه امام یعنی چی، این نسل شما نمی دونه ارادت بچه ها به امام یعنی چی، گفت چند روز پیش توی اتوبوس بی آر تی نشسته بودم فکر می کردم که چرا ما هیچ وفت فکر نمی کردیم اما بمیره، به این رسیدم که چون ما اصلا باور نمی کردیم که بمونیم تا مردن امام را ببینیم..خدایا ما را مدیون خون شهدا مگردان.

بر گرفته ازسایتhttp://www.kenayeh64.blogfa.com

ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در پنجشنبه 15 مهر 1389 | نظرات()
استان کهگیلویه وبویراحمد

آپلود سنتر عكس ایرانیان
استان كهكیلویه و بویر احمد بامساحت 16264 كیلومترمربع كه در جنوب غربی ایران قرار گرفته است یكی از استانهای زیبای كشور می باشد كه به سرزمین چهار فصل شهرت یافته است . این استان بین مدارهای 29 درجه و 52 دقیقه و 31 درجه و 26 دقیقه شمالی و نصف النهارهای 49 درجه و 55 دقیقه و 51 درجه و 53 دقیقه شرقی قرار دارد . كهكیلویه و بویر احمد از شمال با چهار محال بختیاری ، از شمال شرق با استان اصفهان ، از شرق با استان فارس، از غرب با استان خوزستان و از جنوب با استان بوشهر هم جوار است .
این استان با مرکزیت یاسوج ، دارای پنج شهرستان بویراحمد ، کهگیلویه ، دنا ، گچساران و بهمئی و 41 دهستان و 14 شهر می باشد و سرزمینی مرتفع و کوهستانی است.
این استان از لحاظ جغرافیایی به دو ناحیه سردسیری و گرمسیری تقسیم می گردد که به همین دلیل استان به عنوان سرزمین چهار فصل معرفی شده است. از لحاظ پوشش جنگلی دومین استان کشور بعد از جنگلهای شمال است..
این استان دارای رودخانه هایی نظیر بشار ، مارون ، زهره ، خرسان ، نازماکن و .. می باشد که از جذابیت خاصی برخوردار می باشند.

جاهای دیدنی وتفریحی استان
 

ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
برچسب ها: استان کهگیلویه وبویراحمد ، کوه گل ، چشمه میشی ، آبشار یاسوج ، چشمه بلقیس ،
چکیده ای ازسخنان دکترشریعتی
موضوع مطلب : صفحه اصلی  ، دکترشریعتی  ،
*علی تجلی عدالت مظلوم در طول تاریخ است .

* در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است .

دایا ... رحمتی كن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد؛ قوتم بخش تا نانم را ،و حتی نامم رادرخطرایمانم افكنم، تا ازآنها باشم كه پول دنیا را می گیرندو برای دین كارمی كنند، نه آنها كه پول دین می گیرند و برای دنیا كار می كنند .

*تهمت و دروغ را دشمن سفارش می دهد و منافق می سازد و عوام فریب آن را پخش می كند و عامی آن را می پذیرد.

ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
برچسب ها: دكتر شریعتی ،
چکیده ای ازسخنان بزرگان
موضوع مطلب : صفحه اصلی  ، سخنان بزرگان  ،
سقراط:زندگی بدون صداقت فاقد ارزش است

ارسطو: جوانی می گذرد و خام پخته می شود  جاهل را می توان آموخت ومست راهوشیاركرد اماحماقت تاابدهمیشه می ماند

شوپنهاور : اگر با خونسردی گناهان کوچک را مرتکب شدیم ، روزی می رسد که بدترین گناهان را هم بدون خجالت و پشیمانی مرتکب می شوبم .

آلفرد کاپو : هر ملتی دو نوع دشمن خونی دارد . دسته ای که به قانون پشت پا می زنند و دسته دیگر کسانی که با دقت بیش از حد آن را اجرا می کنند


ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
برچسب ها: سخنان بزرگان ،
چکیده ای ازسخنان امامان
موضوع مطلب : سخنان بزرگان  ،
امام على‏ (ع) :از زمین خوردن كسى شاد مشو كه نمى‏دانى گردش روزگار براى تو چه در آستین دارد

امام على‏ (ع) :بگذارید و بگذرید  ببینید ودل مبندید   چشم بیندازید و دل مبازید   كه دیر یا زود باید گذاشت و گدشت

ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
برچسب ها: سخنان امامان ، امام علی ،
چند پند زندگی ازامام علی(ع)
موضوع مطلب : دینی ومذهبی  ، سخنان بزرگان  ،
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
درمان حسادت
موضوع مطلب : دینی ومذهبی  ،
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
ایمان حقیقی چیست؟
موضوع مطلب : دینی ومذهبی  ،
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
فرشته بی كار

فرشته بی كار

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر

منبع : http://dastanak88.blogfa.com
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
گدای نابینا
گدای نابینا
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
سه پرسش سقراط
هر زمان شایعه ای روشنیدیدو یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد:"لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی."مرد پرسید:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنیده ام."سقراط گفت:"بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی"آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟"مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتیجه گیری کرد:"اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟

بر گرفته ازسایت http://www.asriran.com
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد
در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخٿی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تٿاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرارداد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد



ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
گفتگوی چهار شمع
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
مشکل،ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…
«ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.»

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
«عزیزم ، شام چی داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟» و همسرش گفت:

«مگه کری؟!» برای چهارمین بار میگم: «خوراک مرغ»! حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد…
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
درویش و گدا

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به میخ های طلایی گره خورده اند ، نشسته است . گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید : این چه وضعی است ؟ درویش محترم ! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما ، کاملا سرخورده شدم.

درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم . با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد . او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.

بعد از مدت کوتاهی ، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت : من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام . من بدون کاسه گدایی چه کنم ؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.

صوفی خندید و گفت : دوست من ، میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند ، نه در دل من ، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند.

منبع : http://dastanak88.blogfa.com

ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
اهمیت تبلیغات

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر* از او استقبال کرد: “خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست…”
سناتور گفت: “مشکلی نیست. شما مرا راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم.”
سن پیتر گفت: “اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید.”
سناتور گفت: “اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!”
سن پیتر گفت: “می فهمم… به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و معذور” و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین… پایین… پایین… تا اینکه به جهنم رسیدند.
وقتی در آسانسور باز شد، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب، همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعاً نفهمید روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت: “خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم.”
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.
سناتور با تعجب از شیطان پرسید: “انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم، زمین گلف؟…”

شیطان با خنده جواب داد: “آن روز، روز تبلیغات بود… امروز دیگر تو رای داده ای”!

* پاورقی: در فرهنگ عامه مسیحیان، سن پیتر به عنوان نگهبان و کلید دار دروازه بهشت شناخته می شه.
منبع : http://www.joking.ir
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
برچسب ها: اهمیت تبلیغات ،
لطیفه
موضوع مطلب : لطیفه  ،

زندگی مثل دیکته

زندگی مثل دیکته می مونه.  هی می نویسیم. هی غلط می نویسیم. هی پاک می کنیم. هی دوباره می نویسیم. هی دوباره ....
غافل از اینکه عزرائیل یهوکی داد میزنه برگه ها بالا
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
دوست داشتنی شوید!
موضوع مطلب : اجتماعی  ،
داشتن شخصیتی مطلوب آسان است شما هم می‌توانید یکی از جذاب‌ترین و ماندگارترین‌ها باشید. معطل نشوید. دست به کار شوید و این 6نكته طلایی را بخوانید:
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
چگونه می توان انسان بود؟!
موضوع مطلب : اجتماعی  ،
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
احترام به شایستگان
خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود ، که تعدادی از نزدیکان بدو گفتند ایران مدیری همچون شما نداشته و تاریخ همچون شما کمتر به یاد دارد .

یکی از آنها گفت : نام همشهری شما خواجه نظام الملک توسی هم به اندازه نام شما بلند نبود . خواجه نصیر سر به زیر افکنده و گفت : خواجه نظام الملک باعث فخر و شکوه ایران بود آموخته های من برآیند تلاشهای انسانهای والا مقامی همچون اوست. حرف خواجه به جماعت فهماند که او اهل مبالغه و پذیرش حرف بی پایه و اساس نیست.

ارد بزرگ اندیشمند فرزانه کشورمان می گوید : “شایستگان بالندگی و رشد خود را در نابودی چهره دیگران نمی بینند.”

شاید اگر خواجه نصیر الدین طوسی هم به آن سخنان اعتنا می نمود هیچگاه نمی توانست گامهای بلندی در جهت استقلال و رشد میهنمان بردارد
منبع : http://dastanak88.blogfa.com
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
عشق یعنی دوست داشتن دیگران
روزی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت: عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیكویی داشته باشم؟
استاد مرد جوان را به كنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه می‌بینی؟
مرد گفت: آدم‌هایی كه می‌آیند و می‌روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می‌گیرد.
 
سپس استاد آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اكنون چه می‌بینی؟
مرد گفت: فقط خودم را می‌بینم.
استادم گفت: اكنون دیگران را نمی‌توانی ببینی. آینه و شیشه هر دو از یك ماده اولیه ساخته شده‌اند، اما آینه لایه نازكی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمی‌بینی.
خوب فكر كن!

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن‌ها احساس محبت می‌كند، اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند.

اكنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و همه رادوستشان بداری این بار نه به خاطر خودت بلکه به خاطر خدا .
آن‌گاه خواهی دانست كه:
" عشق یعنی دوست داشتن دیگران ".
منبع : http://kamyabe.mihanblog.com
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
درس عبرت
درس عبرت

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.

در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.
پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!"
پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌: "الهی فدات بشم مادر"!
امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.
..........
... و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند!
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
جهت یابی در طبیعت
موضوع مطلب : طبیعت  ،
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
برچسب ها: جهت یابی در طبیعت ،
کلام شهید دکتر مصطفی چمران
موضوع مطلب : دفاع مقدس  ،
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
خاطره 4 ( گروه انفجارات )
موضوع مطلب : دفاع مقدس  ،
خاطره 4 ( گروه انفجارات )

یک ماه به عملیات بزرگ والفجر 8 مانده بود. ما در گروه انفجارات واحد تخریب تیپ ، ماموریت داشتیم در حین عملیات ، از طریق طی کردن رودخانه اروند ، پل بزرگ بصره بر روی رودخانه فرات را بوسیله هدایت قایق های پر ازمهمات و قرار دادن آنها در زیر پل ، منهدم کنیم . برای آمادگی جهت انتقال مواد منفجره و اجرای این عملیات خطیر ، تا شروع عملیات ، آموزش و بدنسازی و تمرینهای عملی انفجارات ، برنامه روزانه ما بود و همراه نیروهای دیگر تخریب در قالب گروههای جنگ مین - که کارشان احداث میدان مین با آرایشهای منظم بود - و گروههای معبر زن - که کارشان باز کردن معبر در دل میادین مین و سیم های خاردار حلقوی و رشته ای و فرشی و موانع خورشیدی و ... بود - طبق برنامه ای منظم و آموزشی ، از صبح تا ظهر و از عصر تا غروب آفتاب ، تمرین می کردیم.

گروه 9 نفره ما شامل برادران : باقری ، اخباری ، عرفانی ، شفیعی ، عطار باشی ، رحیمی ، حبیبی ، شمس آبادی و این حقیر بودیم که در کنار تمرینات طاقت فرسا و خسته کننده ، جوی بسیار صمیمی و دوستانه داشتیم و از مسائل معنوی و عاطفی نیز دور نبودیم . همه گروههای سازماندهی شده که بالغ بر 12 - 13 گروه می شدیم.بعد از تمرینات روزانه اطراف مقر واحد تخریب ظهر جهت اقامه نماز و صرف ناهار و کمی استراحت در آسایشگاه ، گرد هم می آمدیم . هر روز یک گروه جهت نظافت ساختمان و آسایشگاه و پذیرایی صبحانه و ناهار و شام بعنوان خادم الحسین (ع) (شهردار ) بطور نوبتی انجام وظیفه می کردند. یکروز که شهرداری نوبت گروه ما بود ، با برادران شهیدم اخباری و عرفانی مشغول پذیرایی بودیم در موقعیتی که کارمان تقریبا تمام شده بود و سه نفری با هم صحبت می کردیم ، شهید عرفانی گفت : بچه ها واقعا در عملیات آینده کدامیک از ما شهید خواهد شد ؟ شهید اخباری که از ما دو نفر قدیمی تر بود ، با لحنی بسیار قاطع و بدون تردید گفت : در این عملیات من باید شهید شوم ونوبت من فرا رسیده است . سپس رو به شهید عرفانی کرد و گفت تو هنوز نوبتت نیست و برای شهادت و قت داری و به من نیز رو کرد و گفت : تو اگر در این عملیات شهید شوی سعادت و توفیق زیادی داری . آن روز حرف این شهید را خیلی جدی نگرفتم تا اینکه عملیات سرنوشت ساز والفجر 8 فرا رسید . همه گروه های واحد تخریب به منطقه شهرک ولی عصر (عج) خرمشهر که بوسیله نهر خین از عراق مجزا بود ، انتقال یافتیم و آماده عملیات شدیم .

در شهرک ولی عصر بر اثر نزدیکی به خط مقدم وبمباران های شدید دشمن ، جای سالمی نمانده بود. مسئول تخریب پس از تفحص فراوان ، منزلی دوطبقه که تقریبا سالمتر از بقیه بود ، شناسایی کرده و آنجا را بعنوان مقر انتخاب کردیم . روز اول در بدو ورود بچه ها به پاکسازی و تمیز کردن خانه پرداختند و هر اتاق را برای ماموریتی آماده نمودند. یک اتاق برای فرماندهی ، یک اتاق برای تسلیحات ، یک اتاق برای تبلیغات و اتاقی بیرون از ساختمان جهت نگهداری مواد منفجره انتخاب شدند و هال منزل که بزرگتر از بقیه جاها بود ، جهت استقرار نیروهای تخریب در نظر گرفته شد . برای اینکه سقف منزل بر اثر بمباران های دشمن فرو نریزد ، تصمیم گرفته شد که سقف را دو جداره کنیم. لذا با استفاده از درهای منازل اطراف شروع بکار کردیم . ابتدا درها را بصورت افقی یک متر پایین تر از سقف اصلی داخل دیوارها و روی تیر آهن هایی کار گذاشتیم ، سپس با همکاری کلیه نیروها ، کیسه های پر از خاک و شن را بر روی درها چیدیم .

سقف کاذب بسیار سنگین شده بود و کسی به این موضوع فکر نمی کرد . با توجه به وفور خوراکی در اطرافمان مثل کیک و آبمیوه و کمپوت و چای و میوه و تنقلات و ... کسی رغبتی به خوردن نداشت . در اوج کار که حدود 50 نفر مشغول حمل کیسه های خاک و چیدن آنها بودیم و حداقل 20 -25 نفر زیر سقف کاذب و یا روی آن بودند ، ناخوداگاه یکی از بچه ها گفت : همه جهت آبمیوه خوردن دور هم بیرون بیایند و لحظاتی کار را تعطیل کنیم . نیرویی همه ما را به بیرون کشید ، به محض خروج آخرین نفر ، تمام سقف کاذب با صدایی مهیب فرو ریخت و گردوغبار همه جا را فرا گرفت.

 همه از جا پریدیم و شروع به کنار زدن آوارها کردیم تا اگر کسی زیر آوار مانده بیرون بکشیم ، ولی به علت زیاد بودن خاکها ، تلاشمان به جایی نمی رسید . نگرانی و اضطراب همه را فرا گرفته بود . مسئول تخریب فریاد زد همه گروهها سریعا آمار بگیرند ، ببینیم چند نفر نیستند . بلافاصله سر گروهها آمار گرفتند ، در کمال تعجب و ناباوری متوجه شدیم همه گروهها تکمیل هستند و حتی یک نفر هم زیر آوار نمانده است . اضطراب بچه ها به یکباره تبدیل به شادی و شعفی روحانی بخاطر وقوع این معجزه الهی گردید و روحیه همه مضاعف شد و سجده شکر به جهت این لطف و رحمت پروردگاربه جا آورده شد. از این قضیه یک روز گذشت و ما هم در حالت آمادگی عملیاتی به سر می بردیم. ناگفته نماند ، آتش دشمن از ابتدای ورودمان یکریز و بی امان ادامه داشت - بر اثر آتش دشمن خط تلفن با سیم بین مقر ما و ستاد فرماندهی قطع شده بود . یکی از مسئولین تخریب به برادر عرفانی که در گروه ما بود گفت : محمود جان از مقر تخریب تا ستاد فرماندهی ، سیم تلفن را وارسی کن و هر کجا که بر اثر انفجار خمپاره قطع شده است به هم وصل کن تا ارتباط برقرار شود مسیر حدود 600-500 متر بود و محل رفت و آمد نیروها از همان جا بود . در این موقع برادر محمود عرفانی از جا برخاست و با یک حالت عجیب و غیر منتظره با تمام نیروهای داخل مقر شروع به روبوسی و خداحافظی کرد. به او میگفتیم مگر کجا می خواهی بروی که با همه روبوسی و وداع میکنی و او فقط می خندید.

 آخرین نفر نزد من آمد و با حالتی بسیار گرم و صمیمی ، صورتم را بوسید و مرا در آغوش خود فشرد و با بوسیدن پیشانیم ، با نگاهی معنا دار وگرم با من خداحافظی کرد و از در خارج شد . بسیار متعجب بودم . هنوز 10 دقیقه ای از خروج او نگذشته بود که یکی از برادران وارد خانه شد و با اندوه و ناراحتی خبر اصابت خمپاره 60 به این برادر بزرگوار و شهادت او را اعلام کرد . غم و اندوه همه ما را فرا گرفت و آنجا بود که به راز وداع عجیب این عزیز پی بردیم و از اینکه به شهادت رسیدنش را دقایقی قبل احساس کرده بود به معنویت و عرفان او غبطه خوردیم . روزها می گذشت عملیات والفجر 8 با پیروزی و موفقیت رزمندگان اسلام و فتح فاو انجام شده بود . من بواسطه مجروحیتم در عملیات به مشهد آمده بودم و دوران نقاهت را پشت سر می گذاشتم و تمام فکر و ذکرم برگشتن به جبهه و دیدار همسنگران و دوستانم بود که خبر شهادت برادر عزیزم هادی اخباری را شنیدم وبسیار ناراحت شدم و از اینکه در واپسین روزهای زندگیش در کنار او نبودم خیلی تاسف خوردم .

با بچه ها قرار گذاشتیم برای دیدن جنازه اش به معراج شهدا برویم و آخرین وداعمان را با پیکر آن عزیز بنمائیم . هنگامی که در تابوت را باز کردند با مشتی گوشت له شده و خاک و تکه ای از کف پای شهید اخباری مواجه شدیم . آنجا به راز حرف های وی پی بردم که می گفت در این عملیات من باید شهید شوم و نوبتم فرا رسیده است . بعد از چند روز به جبهه برگشتم در منطقه عملیاتی فاو ، همراه شهید امیر نظری به محل شهادت او رفته و آن جا را دیدم و کار بزرگی که آن شهید انجام داده بود از نزدیک مشاهده کردم .

آنجا مکانی بود بین خاکریز ما و خاکریز دشمن که بین دو خاکریز میدان مین و موانع توسط برادران شهیدم محسن نوکاریزی ، امیر نظری ، هادی اخباری ، مجید غفوری ، احمد رنجبر و بقیه برادران تخریب ایجاد شده بود. وسط این میدان مین کلبه ای قرار گرفته بود که دشمن شب ها با استقرار یک قبضه خمپاره 60 در آن کلبه رزمندگان ما را مورد هدف قرار داده و تعدادی را به شهادت رسانده بود . فرمانده تیپ طی ماموریتی به فرمانده تخریب دستور انهدام آنجا را داده و ایشان نیز این ماموریت خطیر را به برادران شهید هادی اخباری و مجید غفوری واگذار کرده بود. شهید مجید غفوری می گفت : من با هادی تعداد 16 عدد مین ضد تانک ام 19 را به این کلبه منتقل کردیم و پس از جاسازی مین ها در داخل و اطراف کلبه ، آنها را به وسیله فتیله انفجاری به هم سٍری کردیم . آخرین مین را بوسیله چاشنی و فتیله مسلح کردیم و آماده بودیم که فتیله با روتی را روشن کرده و فرار کنیم تا با انفجار مین ها ، کلبه از بین برود . ( لازم به ذکر است انفجار یک عدد مین ام 19 قادر به چپ کردن و از کار انداختن یک دستگاه تانک که ده ها تن وزن دارد ، می باشد) در آخرین لحظه هادی به من گفت : من یکبار دیگر فتیله ها و چاشنی ها را وارسی می کنم تا همه چیز درست باشد. تو قدری از خانه دور شو تا اتفاقی نیفتد . به محض ورود هادی به کلبه ، ناگهان یک گلوله خمپاره 60 از طرف دشمن به سمت کلبه شلیک شد و مستقیما بر روی یک قسمت از فتیله انفجاری فرود آمد و یکباره تمام مین ها با هم منفجر شدند و شهید اخباری در میان کوهی از انفجار و دود و باروت و گرد وخاک ، تکه تکه شد و همراه با از بین رفتن کلبه ، روح مقدس او به معراج پر کشید . در این میان شهید غفوری نیز زیر خاکهای کلبه تقریبا دفن شد . و بر اثر نور ناشی از انفجار چشمانش موقتا نابینا شده بود که با کمک یکی از بچه ها نجات می یابد و بعدا در بین عملیات کربلای 4و5 به شهادت می رسد.

 یکی دو شب بعد یکی از بچه ها بنام شهید احمد رنجبر شبانه بصورت سینه خیز به محل شهادت هادی رفته و تکه های اندکی از گوشت بدن وی را که یافته بود با خود به عقب می آورد . هادی با اهدای خون پاکش ، کار بزرگی کرد و با انهدام آن کلبه ، ذره ذره های بدنش بر باد جنوب ، همراه روح بلندش در آسمان اوج گرفت و نام و یادش را در سینه پر از رمز و راز خاطرات دفاع مقدس جاودانه کرد ، تا همرزمانش از آتش کینه دشمنان در امان بمانند حتی اگر هادی دیگر نباشد .  

  بر گرفته از سایت :http://shahidirani.blogsky.com/1387/12/28/post-120
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
۱۰۰ خاطره از شهیددکتر چمران
موضوع مطلب : دفاع مقدس  ،
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
سنگ کلیه
موضوع مطلب : بهداشت و سلامت  ،
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در جمعه 1 مرداد 1389 | نظرات()
پند لقمان حکیم به فرزند ای جان فرزند
هزارحکمت آموختم که از آن چهارصد حکمت انتخاب کردم ازآن چهارصد هشت کلمه برگزیدم
دوچیزراهرگزفرامش نکن 1 - خدارا    2 - مرگ را
دوچیزراهمیشه فرامش کن 1 - به کسی خوبی کردی   2 - کسی به تو بدی کرد
و اما چهار کلمه دیگر


ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در سه شنبه 1 تیر 1389 | نظرات()
پیام تبریک عید
باشایسته ترین احترامات امیدوارم بهار باخود سبزترین آینده  پاکترین دوستیها وخوش عطرترین زندگی رابرای شما وآنهای که دوستشان دارید به ارمغان آورد
ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در دوشنبه 9 فروردین 1389 | نظرات()
برچسب ها: پیام تبریک عید ،
دانلود كتابهای الكترونیكی فارسی و رایگان
موضوع مطلب : کامپیوتر واینترنت  ،


ارسال شده توسط:خداعفو ارشدی در سه شنبه 18 اسفند 1388 | نظرات()
تعداد صفحات : 3 ‌
[ 1 | 2 | 3 | ]
مطالب گذشته

دو خاطره خیلی جالب در گپ و گفت با یک رزمنده
استان کهگیلویه وبویراحمد
چکیده ای ازسخنان دکترشریعتی
چکیده ای ازسخنان بزرگان
چکیده ای ازسخنان امامان
چند پند زندگی ازامام علی(ع)
درمان حسادت
ایمان حقیقی چیست؟
فرشته بی كار
گدای نابینا
سه پرسش سقراط
هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد
گفتگوی چهار شمع
مشکل،ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد
درویش و گدا
اهمیت تبلیغات
لطیفه
دوست داشتنی شوید!
چگونه می توان انسان بود؟!
احترام به شایستگان
عشق یعنی دوست داشتن دیگران
درس عبرت
جهت یابی در طبیعت
کلام شهید دکتر مصطفی چمران
خاطره 4 ( گروه انفجارات )
۱۰۰ خاطره از شهیددکتر چمران
سنگ کلیه
پند لقمان حکیم به فرزند
پیام تبریک عید
دانلود كتابهای الكترونیكی فارسی و رایگان

آرشیو ماهانه
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آمار كلی وبلاگ
نویسندگان خداعفو ارشدی

آمار وبلاگ بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید های این ماه :
بازدید های ماه قبل :
کل بازدید ها :
تعداد کل مطالب :

اطلاعات بیشتر

Page Rank
صفحات جانبی
ایمان حقیقی چیست؟, كودكان را از خوردن نوشابه منع كنید,

‍CopyRight © 2008 - 2009 by http://www.yasuj20.mihanblog.com . Allreserved
This Template Transporting For Mihanbblog By WorldTemp.MihanBlog.Com And Special Thanks To Milad Mahdavi

< --------------- Powered By linkpars --------------- >
< --------------- Powered By linkpars --------------- >